دوشنبه 25 تیرماه 92
دختر قشنگم امشب اولین افطاری ماه رمضان و رفتیم خونه ی خاله نسرین.
بابائی ساعت 7:30 اومد دنبالمون و اول سرراه رفتیم امامزاده و واسه ی باباجون فاتحه خوندیم و مامانی یکم دلش سبک شد.برنامه قرآنی هم اونجا داشت پخش می شد که مجریش مدرس بود و من و بابائی کلی خندیدیم.
بعدش میخواستیم برای باباجون یک تنور نانوائی خیرات بدیم که نانوائی بسته بودو گذاشتیم برای یک وقت دیگه و اومدیم خونه ی خاله نسرین و تو هم با اون زبون شیرینت و هوش فوق العادت تا رسیدیم نزدیکای خونه خاله نسرین گفتی عممجید(یعنی عمو مجید) و نینن(خاله نسرین) .
توی باغ هم تا برسیم بالا عروسای عم محمود تو رو دیدنو حسابی ذوق کردن از دیدن فرشته کوچولوی من.
تو هم تا عمو مجید و دیدی دویدی سمتش تا دستتو بدی ببوسه(این کارو خود عمو مجید بهت یاد داده)
بعدش هم رفتیم بالا و خاله نسرین حسابی زحمت کشیده بود و سفره افطاری و انداختیم و افطار کردیم حسابی گرسنمون شده بود و بعد هم عمو مجید رفت نماز بخونه تو هم دنبالش رفتی و به قول خودت رفتی اکبر(یعنی ا.. اکبر و نماز) و عمو مجید هم مقنعه خاله نسرین و سرت کرد که مثل ماه شدی دختر آسمانی من(عکسشو برات میزارم)تو انقدر شیرینی که حسابی دل عمو مجیدت و بردی.
آخر شب هم تو راه برگشت بابائی برات سی دی جدید نانای گذاشت و تو هم هیچی نمی گفتی و داشتی حفظشون میکردی.
رسیدیم خونه مامانی من و شیرتو خوردی و خوابیدی.
دوست دارم یکی یدونه ی نازنین من.



دوشنبه 25 تیرماه 92