سه شنبه 18 تیرماه 92
عزیزم امروز چهارمین جلسه کلاست بود و مثل همیشه قبل کلاس رفتی آب بازی و حسابی سرحال اومدی و بعدشم بابائی اومد دنبالمون و رفتیم کلاس و یک کمی توی حیاط با دوستات بازی کردی و وقتی رفتیم بالا دیدیم دوست کوچولوت آروین داره گریه می کنه که مامانش گفت دست مامانشو ول کرده و داشته از پله می افتاده مامانش اومده بگیردش دستش کش اومده بود و حسابی اوف شده بود عزیزم و خلاصه کلی ناراحتش شدم مامانی آخه خیلی سخت گریه می کرد...خلاصه مامانش بردش دکتر و کلاست با آهنگ شروع شد و خاله المیرا براتون شعر خوند و کلی نانای کردین و بعدش هم رفتیم کاردستی درست کردیم که خاله المیرا چسب ریخت رو کاغذ و شماها پخش کردین و بعدش هم با رنگ شکلش دادیم که عکسشو برات می زارم.
بعدش بابا اومد دنبالمون و اومدیم خونه عزیزم و تو هم حسابی خسته بودی و شام خوردی و خوابیدی.
دوست دارم یکی یدونه ی من.



سه شنبه 18 تیرماه 92
