نهالنهال، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

نهال پرنسس کوچولوی من

شنبه 7 مردادماه 92

دختر قشنگم امشب برای افطاری شرکت مامانی دعوت بودیم. توی حیاط شرکت میز و صندلی چیده شده بود که خیلی محیط باصفایی شده بود. ساعت 7:30 بابائی اومد خونه و آماده شدیم و رفتیم شرکت مامان.اونجا تا همکارای مامان دختر ناز منو دیدیند حسابی ذوق زده شدند و داشتند تو رو میخوردند. تو هم با اون زبون شیرینت کلی براشون شیرین زبونی کردی و دل همه رو بردی هی لقمه میخوستی به قول خودت (نمه) و بعدشم می گفتی "ممنونم" و همه غش می کردند و یکی از همکارای مامان می گفت اگه قرار باشه خدا یک دختر مثل تو بهشون بده از خداشه که نی نی دار بشه. راستی عزیزم یکی از دوستای کلاست که دختر همکار مامان هم هست اومده بود "رز" البته تو بهش می گی "دز" شام خوردیم و تو هم یک کم شی...
7 مرداد 1392

سه شنبه 1 مردادماه

عزیز دلم امروز اولین روز مرداد و هوا بینهایت گرم شده ولی ماه بابائی هم شروع شد پس به گرماش می  ارزه. امروز آخرین جلسه کلاست بود و با آژانس رفتیم کلاس ولی چندتایی از دوستات نیومده بودن و آخرین جلسه رو پیچونده بودن./ خلاصه خاله المیرا دوباره کلی شعر گذاشت و ماهم چندتا عکس دسته جمعی ازتون به زور گرفتیم. شعرهای هرروزتون و خوندین و بعد هم کاردستی امروزتون هم فرفره بود که درست کردیم البته مامانی درست کرد./ بعدشم با همه خداحافظی کردیم و گفتیم که ما ترم بعدی را یک چندماهی دیرتر شروع می کنیم. بابائی اومد دنبالمون و سرراه هم رفتیم یک کمی خرید برای نهال عروسک کردیم و امودیم خونه و تو هم حسابی گرسنه بودی شام خوردی و کلی با هم قایم موشک با...
2 مرداد 1392

شنبه 29 تیرماه 92

عزیزم ما هفته پیش تصمیم گرفتیم خونمون و کاغذ دیواری بکنیم که از روز چهارشنبه کار شروع شد و تا جمعه شب ادامه داشت عزیزم. با اینکه خونه خیلی بهم ریخته شده بود من و بابائی همه ی سعیمون و کردیم تا زود به حالت اول برگرده تا تو اذیت نشی عزیزکم. خدائیش تو هم خیلی همکاری کردی و زیاد شیطونی نکردی البته زیاد شیطونی نکردی خونمون خیلی خوشگل شد عزیزم واقعاً تغییر کرد و خیلی تمیز شد. تو هم هی دست می کشیدی رو دیوارا و می گفتی "گن" یعنی "گل". عزیزم خیلی حرف زدنت بهتر شده و تقریباً همه چیو می گی و یا حداقل سعی می کنی منظورت و برسونی. کارتهای آموزشی تو خیلی دوست داری و دست منو میگیری می بری میگه "کانت" و وقتی میگم کارت میخوای با اون زبون شیرینت ...
29 تير 1392

سه شنبه 25 تیرماه

دخترم امروز هم کلاس داشتیم و مثل همیشه بابائی مهربون اومد دنبالمون و رفتیم کلاس و دوستاتو دیدیم و همه ازت می پرسیدن چرا جلسه قبلی نبودی و خلاصه دوستات سراغتو می گرفتن. رفتیم سر کلاس عزیزم و خاله المیرا اومد و یکم نانای و بازی و کاردستی امروزتون هم درست کردن کلاه و تزئینش با کاغذهای رنگی بود که خودتون باید پاره می کردینکه البته نکردن و مامانا درست کردند که مال تو عزیزم بیشتر شبیه کلاه سرخپوستی شد که عکسشم برات میزارم. راستی امرو تو کلاس شعر عم زنجیرباف و خوندین و یک چندباری باز و بسته شدین ولی تو زیاد دوست نداشتی و می خواستی در بری. دوست دارم و می بوسمت عمر دوباره ی من. ...
29 تير 1392

دوشنبه 25 تیرماه 92

دختر قشنگم امشب اولین افطاری ماه رمضان و رفتیم خونه ی خاله نسرین. بابائی ساعت 7:30 اومد دنبالمون و اول سرراه رفتیم امامزاده و واسه ی باباجون فاتحه خوندیم و مامانی یکم دلش سبک شد.برنامه قرآنی هم اونجا داشت پخش می شد که مجریش مدرس بود و من و بابائی کلی خندیدیم. بعدش میخواستیم برای باباجون یک تنور نانوائی خیرات بدیم که نانوائی بسته بودو گذاشتیم برای یک وقت دیگه و اومدیم خونه ی خاله نسرین و تو هم با اون زبون شیرینت و هوش فوق العادت تا رسیدیم نزدیکای خونه خاله نسرین گفتی عممجید(یعنی عمو مجید) و نینن(خاله نسرین) . توی باغ هم تا برسیم بالا عروسای عم محمود تو رو دیدنو حسابی ذوق کردن از دیدن فرشته کوچولوی من. تو هم تا عمو مجید و دیدی دویدی سم...
25 تير 1392

سه شنبه 18 تیرماه 92

عزیزم امروز چهارمین جلسه کلاست بود و مثل همیشه قبل کلاس رفتی آب بازی و حسابی سرحال اومدی و بعدشم بابائی اومد دنبالمون و رفتیم کلاس و یک کمی توی حیاط با دوستات بازی کردی و وقتی رفتیم بالا دیدیم دوست کوچولوت آروین داره گریه می کنه که مامانش گفت دست مامانشو ول کرده و داشته از پله می افتاده مامانش اومده بگیردش دستش کش اومده بود و حسابی اوف شده بود عزیزم و خلاصه کلی ناراحتش شدم مامانی آخه خیلی سخت گریه می کرد...خلاصه مامانش بردش دکتر و کلاست با آهنگ شروع شد و خاله المیرا براتون شعر خوند و کلی نانای کردین و بعدش هم رفتیم کاردستی درست کردیم که خاله المیرا چسب ریخت رو کاغذ و شماها پخش کردین و بعدش هم با رنگ شکلش دادیم که عکسشو برات می زارم. بعدش ب...
25 تير 1392

یکشنبه 16 تیرماه 92

عزیز دلم نهال خوشگلم امروز سومین جلسه کارگاه بود. امروز خاله نسرین اومده بود خونمون که تو رو ببینه و از شمال هم برات تخم مرغ رسمی و به قول خودت تک تغال (پرتقال)آورده بود.ساعت 6:30 آژانس گرفتیم چون بابائی امروز سرش شلوغ بود و نمی تونست بیاد دنبالمون و سرراه خاله نسرین و گذاشتیم و رفتیم کلاس. تو تو بچه های کلاس از همه شیرین تری عزیزم و همه کلی دوست دارند. امروز هم تو کلاس کلی بازی کردین و شعر خوندی و کاردستی درست کردین(جوجو) که عکساشو برات میزارم عزیزم. دو نمونه از اون شعرهایی هم که تو کلاس می خونی اینه عزیزم: "الکم و دولکم" "چرخ و فلکم" "راست راست راست" "چپ چپ چپ" "پاشنه پنجه" "پاشنه پنجه" "اینور کدو""اونور کدو""بالای کدو""پایین ک...
18 تير 1392

شنبه 15 تیرماه 92

دختر خوشگل من امشب اولین جملتو گفتی مبارکهههههههههههههههههههههه چند روز پیش که بردیمت دکتر گفت نهال خانم جمله هم میگه  گفتیم نه ولی دو کلمه ای زیاد می گه  دکترت گفت تا 18 ماهگی کلی تغییر می کنن و راست می گفت و امشب تو اولین جملتو گفتی که برای من و بابائی شیرین ترین جمله نامفهوم دنیا بود میدونی چی بود نازنین دخترم: "ددال به اتو دت ندنه" میخوای برات ترجمش کنم "نهال به اتو دست نزنه" قربون این شیرین حرف زدنت بشم دوست دارم عزیز دلم خیلی زیاد اینو هیچ وقت یادت نره ...
16 تير 1392

چهارشنبه 12 تیرماه 92

دخترک نازم امروز مامان و بابا برای اولین بار بعد از تولد تو یک پیچ کوچولو رفتن یعنی چه؟! الآن برات توضیح میدم خوشگل مامان ولی قول بده قهر نکنی ها... من و بابائی خیلی سینما رو دوست داریم قبل از اینکه تو بدنیا بیای هم خیلی می رفتیم ولی بعد از تولد تو فرشته کوچولو مسلماً دیگه امکانپذیرنبود پس چهارشنبه که شما پیش خاله مریم بودی بابائی اومد دنبال مامان سرکار و بعد رفتیم سینما فیلم "گذشته" اصغرفرهادی (قشنگ بود) بعدش هم ناهار خوردیم البته از نوع سرپایی چون عجله داشتیم زودتر به تو برسیم عزیزم/ بعدش اومدیم دنبالت و بردیمت دکتر برای چکاپ ماهانه تو از دکتر می ترسیدی عزیزم ولی ایندفعه کتابت که توش عکس دکتر داره و رو به توصیه خاله مریم با خودمون ...
15 تير 1392

یکشنبه 9 تیرماه 92

کلاسهای کارگاه مادر و کودک(خانه اردیبهشت-شهرک غرب) که ثبت نام کرده بودیم از امروز شروع میشه. ساعت 7 تا 8 باید اونجا باشیم و توش قرار سرود گروهی و باز گروهی و مهارت های لازم برای کودکان 1 تا 2 سال باشه.چون مهدکودک نمیری عزیزم و در ضمن نی نی ها رو هم خیلی دوست داری تصمیم گرفتیم که این کلاس ثبت نامت کنیم. عصری ساعت 6 بابا اومد دنبالمون و رفتیم کلاس.وارد ساختمون که شدیم من لیلا به آئین همکار قدیمیمو با دخترش دیدم(رز کوچولوی 1سال و سه ماهه) ولی عزیز دلم توی همه ی بچه های اونجا تو از همه نازتر و زیباتر بودی. ساعت 7 کلاس شروع شد و مربی کلاس المیرا جون بود که اول چند تا ترانه از خانم هنگامه یاشار پخش کرد و شماها باهاش نانای کردین بعد هم س...
15 تير 1392