شنبه 7 مردادماه 92
دختر قشنگم امشب برای افطاری شرکت مامانی دعوت بودیم. توی حیاط شرکت میز و صندلی چیده شده بود که خیلی محیط باصفایی شده بود. ساعت 7:30 بابائی اومد خونه و آماده شدیم و رفتیم شرکت مامان.اونجا تا همکارای مامان دختر ناز منو دیدیند حسابی ذوق زده شدند و داشتند تو رو میخوردند. تو هم با اون زبون شیرینت کلی براشون شیرین زبونی کردی و دل همه رو بردی هی لقمه میخوستی به قول خودت (نمه) و بعدشم می گفتی "ممنونم" و همه غش می کردند و یکی از همکارای مامان می گفت اگه قرار باشه خدا یک دختر مثل تو بهشون بده از خداشه که نی نی دار بشه. راستی عزیزم یکی از دوستای کلاست که دختر همکار مامان هم هست اومده بود "رز" البته تو بهش می گی "دز" شام خوردیم و تو هم یک کم شی...
نویسنده :
شهره
11:59








